تبليغاتX
برای من همیشه همین بوده!!!
سمفونی شماره ۴۰

اتاق خالی بود و من خالی بودم

و نوشته همینجا تمام شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:35  توسط مهدی | 
نمیدانم چرا؟

شاید خالی شده ام از هیچ

هیچ که بزرگ است «هیچ»

ابله گفت: هیچ که چیزی ندارد چگونه بزرگ است؟!

چگونه بزرگی را میدانی؟ بزرگی را چه می نامی؟

در خلا هیچ نیست و اندیشه ای ژرف در خلا پنهان است

هیچ از همه بزرگتر است.... وقتی همه چیز میخواهی باید هیچ نخواهی

 هر آنچه هیچ است بزرگ است 

و هر آنچه هستُ نیست

پس چیست آنچه هست؟

در اندیشه ها گذر کن! بپرس هرکه همه چیز را چه می داند؟

شاعر گفت: «شعر ناب» و ندانست که شعر ناب به چه میگویند؟

تنها گفت: «اتاق خالی» و من و گوش به صدای ظربه ای که تنهای اش را با او قسمت کند.

ثروت اندوز گفت: «پول» و آهی در بساط نداشت

دزد گفت: شب خلوت

خائن گفت: ترسو

مردی که به تازگی چاق شده بود لقمه ای به دندان میگزید و به آن فخر میفروخت

عاشق گفت: هیچ چیز بزرگ نیست هر آنچه من به آن عشق دارم همه چیز است

دیوانهُ شاعرانه ُ آتشی افروخته بود و هرآنچه دیگران گفته بودند در آتش میسوزاند

و زیر لب با صدایی لرزان میگفت : هر چه در آتش نسوزد همه چیز است

هیچ همه چیز است!

هیچ بزرگ است!

هیچ نمیسوزد!

نمیدانم چرا؟ باز دیوانه شده ام؟!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:56  توسط مهدی | 
زمان گذشت و ساعت دیواری چهار بار....

زمان گذشت و ساعت دیواری؟  

زمان گذشت و ساعت؟

زمان گذشت؟

زمان؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:21  توسط مهدی | 

باران زمین را خط می­زد

        دود سیگار در میان مه تاثیری ناهمگون داشت

بود و محو می­شد

نیم­تنه­ی بالایش را مه می­بلعید

در بی انتهای این شب؛  تصویر سیاهی از خاکستری مه به خاطرش می­آمد

همه چیز انتظار لحظه­ی پایان را می­کشید؛ حتی گلوله­ی اسلحه­اش

اما دستش فرمان نمی­برد

انگشت اشاره­اش فشار نمی­آورد بر این لعنتی 

صدای شلیک گلوله که آمد ..... سکوت حکم فرما شد

 خونی به جایی نریخت

و زندگی با ریشخندی ادامه داشت!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:48  توسط مهدی | 
مردی که کنار ایستادگی مردم قدم میزد

        چشمانش گود افتاده بود به زمین

صورتش که دیگر نگاهی نداشت

                           خیابان شلوغ

                       مردم در جای خود تکرار شده

                       نفس نفس با قدمهای او میرفتند

سیگار تازه روشن اش و هنوز بی خاکستر مانده بود

دستانش در سرمای جیبهایش

یک بی جنبشی بود یا یک حرکت ساده

                                      نه شبیه این!

به کناره ی نیمکت که رسید

هوا به غروب میرفت

و شاید گرگ و میش سحر

سیگار بعدی روشن شد

مردم از ایستادن به حرکت در آمدند

و او نه حتی با ناله ای

چشمانش را از روی کلاهش پایین آورد

و برای همیشه ... در یک بی جستجویی .... چشم به آسمان دوخت

چشم به آسمان.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 20:9  توسط مهدی | 

به سرعت اسلحه­ام گم شد

وقتي سكوت ميان خودم را پشت سرم احساس كردم

سيگارم پك عميق­تر از سكوت را چشيد

ديوار ناگهان خالي شد

      سست عريان

دستانم را  به روي چشمانم كشيدم

                       كه خشك بود

خيال مي­كردم خانه­ام اينجا نيست

                                         پك عميق

دود و نور زرد ديوار را عريان تر مي­كرد

            سالي چند هزار بار گذشت

عدد به شماره افتاد ..... معكوس

             999 تا صفر

چشمانم سوخت

     خوابم مي­آمد

بر تنگه تاريك اين عرياني

نشسته بودم  شايد صداي يك حيوان مرا آشكار كند

پنهان ..... نه ..... پنهان نبودم ..... اما عريان

                                 صداي تو را مي­شنيدم

لرزيدم به خودم 

                 اما با اخطار!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:57  توسط مهدی | 

عقربه افتاد از روي ساعت

               ساعت خاموش شد

مثل تنفس

زمان گذشته بود از لحظه­ي پيش

دستها گره مي­خورد به پازل يك زن

سيگار روشن نشد كه به انتها برسد

خواب نبود و خواموشي بود

صداي نفس نفس

تنها... نه مانده بود

تنها... نه، مانده بود

زمان گذشت باز هم

عقربه هفتم خاطره­ي خاكستري سنگين اين

ناهماهنگ

     ناموزون را

با كلامي به آخر برد:

                     تمام شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 1:8  توسط مهدی | 

مردي كه جلو ندارد 

به جلو حركت مي كند

              يا به پشت ؟

صورت ندارد كه تظاهر كند

لب ندارد

تمام پشت است

حركت كه مي كند زمين نمي چرخد

دست رو ندارد كه لمس كند

انگشت اثر ندارد كه شناسايي شود

صورت چشم ندارد كه نگاه كند

تنها دو گوش دارد . كه بزرگ است

بزرگتر از گوش تو

ميشنود صدايي 

             نجوايي

يا نغمه اي

هياهويي مي شود 

هر چه مي شود      عاشق نشده است

لمس نكرده است

نچشيده است

تنها شنيده است

هر آنچه تو و من نه ..

مردي كه پاشنه وار

در حركت زمين

به جلو حركت مي كند يا به پشت ؟ !!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 19:19  توسط مهدی | 

چشمها ميانه روي شيطانند

افسران سياه پوش ميان پنجه هاي من

خيابان خالي بوق بوق گذشته است

افسران سياه پوش ميان پنجه هاي من

شعر مي خوانند،‌ شعر گذشته

آه اي سرود تنهايي

              سرب در ميان حلقم مي ريزي

چشم به واژه ي كنار زير سيگاري

                       دوخته شد

خسته ميان تو حل شدم

و فرياد فردا را كه از خيابان خالي رد مي شوم خواه... 

                          اشك!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 4:5  توسط مهدی | 

امروز كه هيچ

     فردا هم گذشته است

از زمان گذشته است فردا

يا زمان از فردا

چه فرقي مي كند !

وقتي ساعت ديوانه               مي چرخد

ثانيه ..... دقيقه..... يا ساعت

وقتي در توازني عجيب به دور دايره ي خويش مي چرخند

چه فرقي مي كند طناب دار باشد يا نه

جوخه ي آتش

سيانور .....

هه :  تا ابد مي ماني به انتظار هميشه

امروز خاكستري است

وفردا سياه

تا ابد هم كه بالا تر از سياهي رنگي نيست

چرا يك رنگ

رنگ خدا

شبيه نبودن است

نبودن سياه است يا نامرئي

هر آنچه را كه نمي بينم

مثل آنها كه مي بينم

باور نمي كنم .

 هي با توام زندگي !

چرا وقتي تنهايم صدايم مي كني؟!  

مي نشيني روبه روي من

چشم در چشم من مي گويي:

 بايد از من بگذري تا هيچ شوي !

 ابد كه سياه است

خدا هم با اغماض نامرئي است

هي زندگي بيا و بگذر سيگارها هنوز هم دود مي كنند !!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 16:37  توسط مهدی |